عشق الهی در وجودم جاریست.
welcom to my weblog
بگذار ان باشم که در کوهساران باتو گام برمی دارد بگذار ان باشم که در کنار تو گل می چیند بگذار ان باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار ان باشم که راز هایت را به او می گویی بگذار ان باشم که در غم به سوی او می روی بگذار ان باشم که در شادی هراه او می خندی بگذار ان باشم که تو عاشقش هستی Let me be the person Let me be the person Let me be the person Let me be the person Let me be the person Let me be the person That you سلام دوستای گلم خوبین همگی؟ امیدوارم که حالتون خوبه خوبه خوب باشه پیشاپیش سال نو رو خدمت شما عزیزان تبریک عرض می کنم امیدوارم سالی پر از موفقیت و خوشی و پیروزی باشه سال نو مبارک این داستان بر اساس واقعیت است -سلام خانم من فاطمه نجفی خبرنگار روزنامه ی جام جم هستم و به عنوان اولین کارم قراره زندگی نامه ی یک نفر رو بنویسم . من داستان زندگی شما رو از مادر بزرگم شنیدم می خواستم ازتون خواهش کنم اگه اشکالی نداره داستان زندگیتون را برام تعریف کنید تا من بنویسم. -چه چیز زندگیمن برای شما جالبه ،زندگی من به جز غم وغصه که چیزی نداره. -میدونم اما نمی دونم چرا داستان زندگیتون برام خیلی جالبه، می خوام دیگذتنم بدونند که شما چه قدر سختی کشیدید تا دیگران فکر نکنن همه خوشبختن،این به خود شما هم کمک می کنه. -خیلی خوب از کجا شروع کنم؟ -از اولین روزی که مشکلاتتون شروع شد. -باشه بهتره از 23 سال پیش بگم وقتی با احمد ازدواج کردم احساس میکردم خوشبخت ترین زن دانیا هستم ولی اشتباه میکردم چون من بدبخترین اونها بودم، از همون اولین روز اختلافاتمون شروع شد اخلاق احمد هر روز بد ترو بدتر می شد سر چیزای کوچیک باهام دعوا میگرفت کار نمی کرد شبها دیر می امد خانه من هم اگر از این وضع خسته می شدم وبهش چیزی میگفتم شروع میکرد به کتک زدن من خلاصه این مسئله دو سال بیشتر طول نکشید بعد از دو سال زمانی یکه یک نوزاد دو ماهه داشتم مرا طلاق داد دادگاه پسرم امیر حسین را تا چهار سالگی به من س÷رد و بعد از چهار سالگی باید او را به ÷درش میدادم و در طی این مدت احمد حق داشت هفته ای یک بار برای دیدن امیر حسین بیاید ولی من مطمئن بودم که اون هیچ وقت برای دیدن امیر حسین نمیی اد و این تنها دل خوشی من بود بعد از طلاق به خانه ی پدر و مادرم رفتم تا زندگی جدیدی را در اونجا با پسرم شروع کنم فکر می کردم از این به بعد میتونم طعم خوشبختی رو بچشم ولی نه.. .با رفتن به اونجا زندگیم بهتر که نشد هیچ بد ترم شدپدر ومادرم حوصله ی گریه های امیرحسین را نداشتند و همیشه من رو سرزنش می کنند ولی اینا اصلا برام اهمیت نداشت تنها چیزی که برای من مهم بود امیر حسین وبودن در کنار اوبودبعضی وقتا فکر میکردم اگر امیر حسین به چهار سالگی برسد و احمد بخواد اونو ازم بگیره ولی باز به خودم می گفتم : احمد این کارو نمی کنهاون حالا ازدواج کرده و دو تا بجه دارهو در ضمن اون هیچ علاقه ای به امیر حسین نداره و این فکرها کمی به من دلگرمی میدادروز ها می گذشت و امیر حسین من روز به روز بزرگتر می شد.من و اوخیلی به هم وابسته شدیم به غیر از کارهای پدر و مادرم تنهاغصه ای که داشتم این بود که امیر حسین داشت به چهار سالگی نزدیک می شد و این خیلی بد بود ولی با یاد اوری این که در طی این سه سال احمد حتی یک بار هم به دیدن امیر حسین نیامده و او حالا دو تا بچه دارد خیلی خوش حال می شدم اما مادرم با حرف هایی که میزد زندگی را برایم جهنم می کرد همیشه می گفت که احمد میاد و امیر حسین را با خودش میبره مادرم همیشه با حرفهایش عذابم میداداما احترام خانم زن داداشم همیشه دلداریم میداد و میگفت که احمدامیر حسینرو نمی خواد و سرپرستس اونو به من میده احترام خانم یک پسر هم داشت که سه ماه از امیر حسین بزرگتر بود و اسمش افشین بود وقتی برادرم با افشین به خانه ی مادرم می امدند،امیر حسین خیلی خوش حال می شد چون اکثر وقتها در خانه تنها بود وهم بازی نداشت خیلی هم دلم براش می سوخت اخه اون بیچاره چیکار کرده بود که باید انقدر زجر می کشید چرا باید وقتی بچه ها را می دید که با پدرهای خود به گردش می رفتند با حسرت به انها نگاه می کردچرا سرنوشت امییر حسین این طوری رقم خورده بودچرا اون بیچاره نباید طعم خوشبختی و شادی رو می چشید اینها همه اون چیزهایی بود که وقتی بهشون فکر می کردم از زندگی بدم می اومد ماههای اخر دیگه واقعا برام عذاب اور بود از این که فکر می کردم دو ماه دیگه امیر حسین را ازم می گیرن دیوانه می شدم دیگه خواب و خوراک نداشتم ارزو می کردم زمان متوقف بشه و همه در همان سنی که هستند باقی بمانند اما روز گار به حرف های من گوش نمی کرد ولحظه ها به سرعت باد می گذشتند و غم من هم با گذر زمان بیشتر می شد و اما اخرین روز دیگر داشتم دیووانه می شدم برای تولد امیر حسین ماشین خریده بودم بیچاره کلی ذوق کرده بود اما من ناراحت بودم چون احمد زنگ زد و گفت ساعات چهار بعد از ظهر میاد دنبال امیر حسین و اونو با خودش می بره تمام مدت امیر حسین را در بغلم داشتم و از خودم جداش نمی کردم تحمل دوری اونو نداشتم بدون اون زندگی برام معنایی نداشت ساعت چهاراحمد امد که امیر حسین را ببرد خیلی بهش التماس کردم که امیر را نبرداماقبول نکرد بیچاره امیرحسین هم از من بدتر بودخیلی گریه کرد تا حالا ندیده بودم که بچم این طوری گریه کنه اما فایده ای نداشت دل احمد عین یه تیکه سنگ سخت شده بود و گریه های من و امیر دران اثری نداشت او امیرحسین را به اجبار با خود بردان شب تا صبح گریه کردم و ساعت نه صبح به طرف خانه ی احمد راه افتادم وقتی به انجا رسیدم در زدم و زن احمد در را باز کرداز او خواهش کردم که بگذارم امیر حسین را ببینم اما او گفت که احمد همان دیروز بچه ام را به شیراز برده و به مبلغ یک میلیون تومان به یک دکتر که بچه ای نداشت فروخت حرفش را باور نکردم فکر کردم چون نمی خواهد امیر حسین را ببینم این دروغ را به من گفته است برای همین به او گفتم خیلی خوب اگه این طور نمی ذارید بچم رو ببینم با مامور میام این حق منه که دو روز از هفته به دیدن پسرم بیامو بعد از امجا رفتمتا سه روز خواب به چشمم نمی امدتا این که روز چهارم تصمیم گرفتم به خانه ی احمد بروم وقتی به انجا رسیدم و در زدم احمد در را باز کردمو گفت :چی می خوایگفتم می خوام پسرم رو ببینم تو نمی تونی این حق را از من بگیری اون در حالی که می خندید گفت :تو چه قدر خوش خیالی،امیرحسین کجاست من همون روز اونو فروختم مگه زنم بهت نگفت،نمی دانستم چی باید بگم و چی کار کنم زبانم بند امده بودبا لکنت گفتم فروختی،به کی اخه چرا مگه اون بچت نبودچه طور دلت اومد اونو بفروشی احمد در حالی که خیلی خونسرد بود گفت:من حتی یک بار هم بغلش نکردم اصلا دوستش نداشتم داشتن اون به جز خرج اضافه چیزی برام نداشت با فروختن امیر حسین یه پولی هم گیرم اومد حالا از اینجا برو وقت منو هم نگیرکلی خواهش و التماس کردم که آدرس خانه ی ان دکتر را به من بدهداما فایده ای نداشت وقتی به خانه برگشتم حالم خیلی بد بود باور نمی کردم که احمد این کار را با پسرم کرده باشدانقدر حالم بد بود که متوجه اطرافیانم نبودم متوجه برادرانم که همه نگران حالم بودند خلاصه انقدر بی تابی کردم که برادرم عباس به خانه ی احمد رفت و از او خواهش کرد که ادرس ان دکتررا بدهد اما احمد گفت:حتی اگه منو بکشید آدرس اون دکتر را به شما نمی دهممن می خوام خواهرتو عذاب بدم بیچاره برادرم وقتی به خانه برگشت خیلی ناراحت بودفقط اومد پیش من و گفت متاسفم دیگه هیچی نگفت از اون روز به بعد کار من فقط این بود که گریه کنم و با حسرت به عکس های امیرحسین نگاه کنم دیگه زندگی برام معنایی نداشت روزی صد بار ارزوی مرگ می کرداما فایده ای نداشت هر وقت افشین را میدیدم یاد امیر حسین می افتادم و اشک به چشمانم هجوم می اورد دیگه نمی تونستم با پدرو مادرم زندگی کنم برای همین به خانه ی خواهرم رفتم و زندگی پر از غم خودم را در انجا ادامه دادم و الان بعد از گذشت 17 سال از ان ماجرا هنوز امیدوارم که یه روزی امیر حسین خودمو پیدا کنم اون الان 21سالشه و من 17ساله که پسر عزیزم را ندیدم اینم داستان زندگی من متشکرم خانم امیدوارم با چاپ سر گذشت شما در روزنامه کمکی به شما بکنم که پسرتون رو پیدا کنید. -چنین چیزی امکان نداره. -نه خانم این حرف را نزنید شما نباید امیدتان را از دست بدید به هر حال زندگی ادامه داره و ادم باید زندگی کنه. داستان بالا رو هم مثل پست قبلی یکی از دوستام به نام نگین قبادی نیا نوشته اگه راجع به داستان و سبک نوشتن نظری دارید تو قسمت نظرات مطرح کنید خودش می اد میبینه متشکرم راستی یادم رفت بگم امیر حسین داستان الان بزرگ شده ولی چیزی از گذشته رو به خاطر نداره و فکر می کنه که بچه ی همون دکتره هست. چند تا عکس هم براتون می ذارم (ربطی به موضوع نداره ها) شاد باشید.
ان که عاشقش هستی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
The person that u love![]()
That you walk with in the mountains
That you pick flower with
That you tell all your inner feeling to
That you talk to in confidence
That you smile with in happiness
love



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()



شاد و سربلند باشید با بهترین ارزو ها

