عشق الهی در وجودم جاریست.
welcom to my weblog
سلام بچه ها اپ امروزم با همه ی قبلی ها فرق داره چون دیگه شعر نیست .این دفعه داستان کوتاه براتون نوشتم .به اسم مریم. این داستان رو دوست عزیزم الما نوشته من هم بعد از خوندنش خیلی خوشم اومد براتون نوشتمش و امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید . مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم انچه میخوانید داستان زندگی من است .اسم من مریم است و در کردستان به دنیا آمده ام. من مادر عزیزم و تمامی خوانواده ام را در زلزله به جز پدرم از دست داده ام . البته وقتی این اتفاق وحشتناک افتاد من 5 ساله بودم .در این حادثه تمامی کس و کارمان را از دست دادیم .پدرم تصمیم گرفت برای پیدا کردن کار به تهران برویم . کردستان دیگر جزءِ اثار باستانی به شمار می رفت همه جا ویران شده بود .به تهران امدیم پدرم ابتدا مرد خوبی بود و مرا از صمیم قلب دوست می داشت .به محض ورود به تهران پدرم در یک خانه ی قدیمی که متعلق به زنی بیوه بود .کار باغبانی را شروع کرد .شب ها در گوش های از خیابان ها یا مسافر خانه ها سر می کردیم.تا این که پدرم با آن خانم بیوه ازدواج کرد او 2بار ازدواج کرده بود. واز شوهر دومش یک دختری به نا م انسیه داشت.انسیه 9 ساله بود ... اختر خانم مادر انسیه که زن بابای من محسوب می شد چشم دیدن من را نداشت و بعداز ازدواج با پدرم دیگر نگذاشت پایم را در ان خانه بگذارم پدرم مجبور شد من را در گوشه ای از حیاط خانه مخفی کند .شب ها مقداری نان خشک جلویم می انداخت .به من نگاه می کرد تا ان شب که با اندوه به چهر هی بیمار گونه ام نگاه کرد و گفت :مریم جان اختر تو را خیلی دوست دارد .سریع سرم را بلند کردم به چشمانش نگاه کردم انگار متوجه شده بود که فهمیده ام که دروغ می گوید سرش را پایین انداخت.و ادا مه داد در خانه ی پیرزن مسنی کاری برایت پیدا کرده ام تو باید او را بشوری و خانه اش را تمیز کنی همین انگار این کار مانند خوردن اب راحت بود مگه چند سال سن داشتم تازه می خواستم وارد شش سال شوم و گفت :دیگه هم نباید مرا ببینی زمانی که این حرف را زد لقمه در گلویم گیر کرد اشک در چشم هایم جمع شد سرفه کردم پدرم با سرعت از انبار خارج شد و به طرف خانه رفت . همان طور که داشت از انبار خارج می شد گفت: فردا تو را به انجا می بر م از همان روز اول خانم خانه ثریا خانم مرا می زد و می گفت :نکبت حتی بلد نیست دماغش را بالا بکشد بوزینه از جلوی چشمم گم شو و یک تا یک ماه این قضیه ادامه داشت تا این که ریا خانم مریض شد و مجبور شدم دارو هایش را از داروخانه ی شیر و خورشید سر کوچه تهیه کنم چه صف طولانی بود بالاخره وارد انجا شدم به سمت خانمی مهربان و جوان رفتم و گفتم :سلام خانم ببخشید می شه این دارو ها رو برام ... هنوز حرفهایم تمام نشده بود که لبخندی مهربان به من زد و گفت: چشم وقتی خواستم نسخه را به او بدهم کبودی ها را روی دست هایم دید دست هایم را بالا برد و گفت :کی این کارو کرده ؟پدرت؟گفتم :نه!مادرت؟نه!گفتم:مادرم سال قبل فوت کرد . ارام اما مهربان گفت: متاسفم. گفت:می تونی به من بگی کی این کار رو کرد.گفتم :خانم مسلمی که ته این کوچه زندگی می کند .گفت :خانم ثریا مسلمی ؟گفتم :اره. چرا آخه,اون که زن مهربونی به نظر می رسه گفتم:آخه وقتی نتوانم کارهایم را به موقع انجام دهم مرا می زند مرا روی صندلی نشاند و گفت :ناراحت می شوی که ازت بپرسم چرا برای او کار می کنی ؟اخه تو خیلی کوچولو هستی . کنارم نشست. تمام زندگی ام را برایش تعریف کردم.اونم مانند ابر بهار گریه کرد و ان هم چه گریه ای . بعد از تمام شدن حرف هایم از من خواست تا به خانه ی او بروم و در انجا زندگی کنم در عوض او هم ماهیانه مبلغی به من می دهد من هم می توانم به مستخد مین کمک کنم .قبول کردم. انخانم با ثریا صحبت کرد اسمش بهناز بود و نام همسرش هم احمد به انجا رفتم همه جا را به من نشان داد خانه ی بسیار بزرگی بود اگه تمامی خانه های خویشاوندانم را به هم می چسباندم به ان بزرگی نمی شد. بعد از چند ماه اقا و خانم نامه ای به پدر و مادر بهناز خانم نوشتند که نمی توانند بچه دارذ شوند پدر و مادر بهناز خانم در انگلیس زندگی می کردند .پدر بهناز خوانم دکتر بود و در بیمارستان بزرگ و مشهوری درانجا کار می کرد . منتظر بودند تا نوه شان بدنیا بیاید اما این اتفاق نیفتاد.به محض خواندن نامه به تهران امدند کمی در کارهای خیاطی به اقدس جون کمک می کردم او هم برام لباس های قشنگ می دوخت . هنگامی که اقا و خانم امدند من لباس مخملم را پوشیدم و موهای طلایی ام را با روبان سفید بستم موهایم زیر نور افتاب برق می زد .وقتی خانم بزرگ امد درباره ی من با بهناز خانم پچ پچ می کرد بعد از دو هفته بالاخره خانم بزرگ و اقا بزرگ به انگلیس برگشتند تازه یک هفته ای از رفتن پدر و مادر بهناز خانم می گذشت که خانم در یک روز افتابی هنگامی که داشتم گل ها رو اب می دادم امد و گفت:مریم جان می توانم ازت یه سوالی بپرسم ؟گفتم:بله خانم بفرمایید.گفت:دوست داری که دختر من و احمد بشوی ؟ من شکه شده بودم در رویاهایم خودم را جای فرزند آن ها فرض می کردم بدون فکر کردن گفتم :بله...بله خانم خیلی دوست دارم. دو روز بعد زنگ خانه به صدا در آمد با شور واشتیاق در را باز کردم ناگهان خشکم زد ...بهناز جون که داشت از ایوان مرا نگاه می کرد گفت:چه شده مریم جان به او نگاه کردم سریع خود را به من رساند و گفت:این اقا کیه ؟مریم تو او را می شناسی؟به دنبال ان مرد بلند کرد و ان مرد گفت من پدر مریم هستم بهناز جون به سر تا پای پدرم نگاه کرد و گفت بفرمایید .پدرم وارد خانه شد من در نزدیکی بهناز جون نشستم او از پدرم پذیرایی کرد پدرم گفت وضع ما اصلا خوب نیست امده ام مریم را با خودم ببرم تا برود و کمی کار کند شاید اگر او کمک حالمان شود وضعمان کمی بهتر شود .خانم گفت اما مریم که خیلی کوچک است چرا خودتان کار نمی کنید پدرم گفت :خدا را خوش می اید که من پیر مرد کار کنم اما این دختر بخورد و بخورد اما شاید نظرم عوض شود به شرطی که شما چهار سال حقوق مریم را به من دهید و بهناز جون قبول کرد .به اتاقش رفت و ان مبلغ هنگفت را در دستان پدرم گذاشت وبرداشت و گفت :یادت باشد که دیگر نباید مزاحم مریم شوی فهمیدی اقای ...پدرم که از دیدن پولها چشم هایش برق می زد گفت بله هر چه دشما بگوییدو بدون این چیزی بگوید یا حتی به من نگاه کند رفت بهناز جون و احمد اقا من را خیلی دوست می داشتند اسمم را وارد شناسنامه ی خودشان کردند واسم پدرم را از شناسنامه ام پاک کردند اما اسم مادرم در شناسنامه ام بود اسم خودشان را وارد شناسنامه ام کردند . اکثر فامیل می دانستند که بهناز جون واحمد اقا بچه دار نمی شوند وهمچنین می دانستند که سرپرستی من را به عنوان فرزندشان قبول کرده اند.اتاقم کنار اتاق اقاو خانم بود بهناز جون مرا به میهمانی های مختلف می برد من را کنتاز خودش می نشاند مهمانان با من به گرمی رفتار می کردند و من از این بابت خرستد بودم برای مدتی ان ها در دل کوچکم همان بهناز جون ,احمد اقا ,اقا و خانم بزرگ بودند اما ان ها را به اندازه ی اسمشتان که برایم ارزش داشت دوست می داشتم ساعت ها ,روز ها ,هفته ها ,ماه ها و سال ها گذشت.و من به سن هجده سالگی رسیدم درس خواندن را بهانه ای برای ازدواج نکردنم می دانستم کم کم درسم را تمام کردم برای گرفتن مدرک فوق لیسانس به انگلیس نزد پدر ومادر بزرگم رفتم و بعد از مدتی طولانی به پیش پدر و مادرم بازگشتم سه هفته از امدنم به ایران نمی گذشت که مادرم به اتاق امد وگفت خیلی دیر شده دخترم باید ازدواج کنی بعضی از این مردم کوته فکر ,فکر می کنند شاید تو عیبی داری یا با کسی ازدواج نمی کنی به چشم هایش نگاه کردم و گفتم شاید ایندفعه نظرم در مورد ازدواج عوش شود و باز هم به همان چشم های خسته و غمگین که فریاد میزدند و می گفتند که چه قدر به من علاقه دارند نگاه کردم .نمی توانستم با مادرم مخالفت کنم چون دیگر بهانه ایی به ذهنم خطور نمی کرد این دفعه پسری به نام علیرضا به خاستگاری ام امد او مردی با 27 سال سن بود و رییس آن بیمارستانی بود که من در آن کار می کردم او را از اسمش می شناختم روزی که پرونده های زیادی در دستش بود به شدت با او پرخورد کردم و پرونده هایش نقش بر زمین شد ازترس پرونده ها را سریع جمع کردم و به او دادم و از محوطه خارج شدم .او از خاوناده ای اشرافی بود و از وضع اجتماعی بسیار خوبی هم برخوردار بود بالاخره با هم ازدواج کردیم لباس عروشم را از انگلیس اوردم وعروسیم بسیار باشــکوه برگزار شد و ماه عسلمان را در شیراز سپری کردیم .سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم اسمش را ارام گذاشتیم .اورا هر روز به مادرم می سپردم و خودم به سر کار می رفتم مادرم دوست نداشت که اورا در مهد بگذارم او و پدرم ارام را مانند جانشان دوست داشتند خانه ی من و علیـرضا با خانه ی پدر و مادرم دیوار به دیواربود زیرا مادرم دوست نمی داشت که از او دور شوم. به همین دلیل خانه ی خانم رحیمی را که قصد فروش داشت خریدیم . فرزندبعدی ما پسر بود اسمش را ایلیـا گذاشتیم پدر و مادرم دربرابرشیطـــنت های بچه ها چیزی نمی گفتند و حتی به ان ها اخم هم نمی کردند و می گفتند مگرما به تو اخم کردیم که به این ها اخم کنیم .بعد از چند سال پدرم از دنیا رفت تا دو شبانه روز خواب به چشم های من نمی امد شب ها در اغوش مادرم که از عشق پدرم بی تاب بود گریه می کردم حال مادرم روز به روز بدتر می شد او را به مسافرت بردیم تا از غمش کاسته شود اما نشد در سالگرد فوت پدرم مادرم هم از دنیا رفت .از بس گریه نکردم همه نگرانشدند میل به غذا خوردن نداشتم دوباره همان دختر یتیمی شدم که از مدت ها قبل فکر نمی کردم که اتفاقی بیفتد، اما افتاد ... چهار روز از فوت مادرم می گذشت اما دریغ از یک قطره اشک در روز پنجم بالاخره قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و کل صورتم از گریه خیس شد همه خوشحال شدند چون می ترسیدند غمباد بگیرم.کم کم حالم خوب شد ولی تا چند ماهی سر کارم نمی رفتم ... واکنون من تنها تر از قبل شده ام فرزندانم وهمسرم را در یک تصادف از دست دادم دیگر زندگی برایم معنی ندارد ارام دو ماه در کما بود ومرد وایلیا هم در ابتدا در گذشت علیرضا هم از ماشین به بیرون پرتاب شد قرار است زینت مرا به خانه ام ببرد در این خانه ی سالمندان هم نمی توانم زندگی کنم کم کم می خواهم به خواب ابدی بروم چشمانم را بر هم می گذارم تا دوباره به پیش عزیزانم بروم. اگه می شه لطفا نظراتتون رو راجع به این داستان برام بفرستید . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
